شب به روي گورهاي كهنه مي لغزيد
در سكوت خسته و غمناك گورستان
بقعه ي دق كرده ، گم مي شد به آرامي
در غباري از مه و خاكستر باران .
قاري پيري ، به روي پلّه ي مرطوب
سوره ي ياسين براي مرده اي مي خواند
آخرين زاغ چنار پير گورستان
خسته از پشت افق ها بال مي افشاند .
بوي مرگ ، از خاك هاي جادّه بر مي خاست
دود وحشت از شيار سينه ي هر گور
پشت انبوه درختان كورسو مي زد
شعله ي فانوسي از تك كلبه هاي دور.
در سر هر عابري ، فرياد جغدي شوم
تخم افكاري غم انگيز و سيه مي كاشت
زندگي در شعرهاي خفته بر هر سنگ
پوچي افسانه ي نا باوري را داشت !
نيمه ي شب بود و مهتاب از شكاف ابر
رنگ مي پاشيد بر روح شب خاموش
دور از غوغاي هستي ، هم چنان بودند
گورهاي ناشناسي ، تنگ هم آغوش .
شاعر : بهمن صالحي
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - -
عنوان انتخابي : نقب بي نقاب...
نقبي مي زنم به ديروز
به فردا و پس فردا
و به راه هاي گذشته مي روم
و تماشا مي كنم روزهاي موازي
و روزهايي كه عمود
بر زندگي من گذشته اند
و صداهايي كه مي آيد
و سايه هايي كه مي گذرند
و يكديگر را مي نامند
... ... ...
و نقبي به چهره ها مي زنم
و بر مي گردم به ديروز
و مي روم به فردا و پس فرداهايم
و صداها و سايه ها مي گذرند
و كشتي به سوي اقيانوس مي راند
و قطار از پيچ كوهستان مي گذرد
و خيابان هاي خلوت ، شلوغ
و خيابان هاي شلوغ خلوت مي شوند
و من نقبي مي زنم به چهره ي ديروز
و صداها و سايه ها را تماشا مي كنم
و فردا و پس فرداهايم را
در كنار ديروز تماشا مي كنم
شاعر : بيژن جلالي

