آدم اين جا تنهاست...
و در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديّت جاري است.
سهراب سپهري
گل هاي كاغذي و ارادت هاي كاغذي
شيريني هاي خشك و خنده هاي خشك تر
دست هاي سرد و بوسه هاي سردتر
اتّحاد سيّار و روبان بسته ي خانواده ها
تيزي خطّ شلوارها و كندي لبه ي ناخن ها
مغازه ها ي تمام بسته و خانه هاي نيم گشاده
پل هاي كوتاه بغلي و نردبام هاي دوازده پلّه ي لرزان
بيلان هايي با مركّب چين و برنامه هايي با مداد كمرنگ
سفر براي گريز و بازگشت براي پوزش
رستاخيزي گيج در ميان كوه هاي برف آلود و باغ هاي شكوفه پوش
استمداد عاجزانه و شرمناك انسان
از درخت
ازگياه
از نسيم
از جويبار
براي غسل دادن
آرايش بستن
موميايي كردن
و زنده پنداشتن عشق
شاعر: مفتون اميني


