مثل اين كه ، باز بايد از دوباره ، آغاز كرد...
نمي دانم...تا ، كي ؟ تا ، كي اين باز دوباره ها ادامه خواهند داشت ؟!!
ناگزير از هر گريز ...بار ديگر آغاز مي كنم
امّا ، اين بار
در اتاقكي آبي
و با چشماني سرخ اشك
و لباني از آب ، خشك
و سري بدون حوصله
با پاهايي متورّم از فاصله
و دست هايي بي انتظار صله
در جادّه اي بن بست ، بي بهره حتّي از يك نواله
هميشه آخرين نفر از اين قافله
با اين كه هميشه هم مي روم ، هروله
دقيق تر كه مي شوم...
مي بينم كه باز هم در جادّه تنهام...تنهاتر از پيرزن همسايه كه سال پيش دق كرد و مرد.
امّا ، اين بار
پيش رويم ، برفي سفيد
و كمي هم ، باراني زمستاني
"و برف پاك كن دل ماشيني من ، كه برف ها و باران هاي روي شيشه را از ته دل دوست مي داشت "
وسرتا سر جادّه ، پر از مه...
نمي دانم .چرا سرم بي اختيار درد گرفت؟!!
آري اشتباه به خاطر نسپرده ام.
آري اين مه ، همان مهي بود كه مهم را ازمن گرفت.
آري ، همان بود...همان...
و بالاي سرم ماهي مايوس و
ستارگاني تنبل كه درين شب ها ساتر سطرهاي غم مردمكان منند.
ستارگاني كه به بيماري تازه شيوع پيدا كرده ي "تنبلي چشمك "دچار شده اند...
فرياد از اين آدم خاكي ها كه عناصر طبيعي زندگيشان هم از دست آن ها در امان نيستند.
حيف...گهگاهي چشمك يكي از اين ستاره ها چه آرامش لطيفي به من مي داد...
امّا ، هميشه
وقتي نوبت من كه مي رسد...به من هيچّي نمي رسد..
نوبت من كه مي رسد
صف تمام ميشود
نوبت من كه مي رسد، نمي دانم ؟چرا نان هم ، با همه بركتش تمام مي شود؟!!
ستاره هم با همه بي ستاره بودنم ، تمام مي شود
نمي دانم چرا سهم من از آرزويم ، هميشه تباه مي شود...ناتمام مي شود
و چرا در اوج آسمان كه پرواز مي كنم ، جسمم يك دفعه از اين خواب ناز بيدار مي شود
زبانم ، نام كابوس مي گذارد بر اين خواب ناز و خواهرم رازدار مي شود
و خدايي كه دردهايم را هميشه دادار مي شود
و نگاهي كه بر ردّپايي دار مي شود
و مني كه مي روم تا دادور شوم ...مانعي جلوي پايم ، سدّ راه مي شود.
نمي دانم ، چرا ريسمان سخت سرد اين سرنوشت منجمد ،
هميشه تا من بهش دست مي زنم ، پاره مي شود
درين، شطرنج زندگي ،با يك حركت كيش ميشوم...مثل چهره ام مات مي شوم...
اصطلاحا کیش و مات می شوم
من هميشه شاهمو و هميشه هم شهمات مي شوم
تمام هستي ام درين قمار زندگي دود مي شود...باد مي شود...يك دفعه از جلوي چشمم دور مي شود.
هميشه وقتي طناب مي خرم و زير لب مي گويم :
اگر بار گران بوديم رفتيم...اگر نامهربان بوديم ...رفتيم...
نمي دانم چرا موقع كشيدن طناب ،سقف از جايش كنده مي شود...
... يا كه ، طناب با همه محكمي اش شرحه شرحه مي شود
و چرا هر چه طامّات است بر سر من آوار مي شود....
شايد، فكر مي كند ، انبار مصائبم و ، در من تلنبار مي شود...
و هر چه گل است ، وقتي كه مي چينمش خار مي شود...
مثل من كه پيش همگنان هميشه خوار مي شوم...
سحر كه شد ، از خواب بيدار مي شوم ، به آينه كه نگاه مي كنم از خودم بيزار مي شوم...
مثل هميشه زار و نزار مي شوم...دست و دلم به كار نمي رود ...امّا ، هميشه از زندگي ناچار مي شوم
تازه مي فهمم چه قدر بدبختمو و مي شينم كنار مرد درويش و با او هم آواز مي شوم...
تبر را از او مي گيرم تا با خاك هماغوش شوم...امّا نمي توانم...
و باز هم مثل هميشه با حسرت ساقدوش مي شوم
گفته بودم ، من هميشه شاهمو و هميشه هم ، شهمات مي شوم
و هميشه غصّه مي خورم كه باز هم سهم من ،چيزي جز محصوري در حصاري خود ساخته نبود...
گرچه مي دانم ، اين زندگي ، هيچ وقت براي من سور و سات نمي شود
امّا باز هم به امّيد خدا ، افسردگي ، كات ـ كه مي شود؟!!
حالا تو هر چقدر دلت مي خواهد بگو : نه نمي شود !!!
امّا بدان ، خدا ، هميشه با ما ، نه تنها يار ، بلكه ندار هم مي شود...
و براي همين هم هست، كه خدا ، براي همه ي آدما ، دار و ندار ، مي شود
پس بار ديگر آغاز مي كنم ...وقتي تمام نمي شوم پس به ناچار آغاز مي كنم...
وقتي تمام نمي شوم ، آغاز كه مي شوم.
نمي دانم تا ، كي؟ اين باز دوباره ها ادامه خواهند داشت . تا كي؟!!نمي دانم...
و آيا روزي خواهد رسيد كه به جاي اين ((...)) نقطه ،
((.)) نقطه بگذارم و
بعد هم مثل همه ي مردم عادي ، بروم سر خط.
حميد
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام شعر : باز آمدم...
باز آمدم از چشمه ي خواب ، كوزه ي تر در دستم .
مرغاني مي خواندند . نيلوفر وا مي شد . كوزه ي تر بشكستم ،
در بستم
و در ايوان تماشاي تو بنشستم .
" سهراب سپهري "
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام شعر : قايق دقايق...
جامه شوخگن كردم از روزگار خويش
سر به بيابان گذاردم از سر بي سايه سار خويش
خسته و افگار و زنجيري افكار خويش
خدو مي اندازم ، به اين زندگي بي افتخار خويش
واژگونه پيكرم، مي نويسم از اسرار خويش
" مرگ را حس مي كنم( ۱ ) " ، امّا نمي بينم ، پس از آن رستگار خويش
جادّه ها را از پي هم مي گذرانم ، بي نامه از چاپار خويش
جمله هايم ، جملگي خبر مي دهند از آوار خويش
خواب ديده ام كه نشسته ام ، روي سنگ قبرم و مي خوانم مزامير خويش
واژه هايم ، هميشه بوده است ، شرح حالي از آثار خويش
هيچ كس نخواندم در چهره ام ، سوز روزهاي زار خويش
طالعم را هم ، هيچ تقويمي بر نمي تابد در بر خويش
راست گفته اند: هميشه ماري بوده است در كنار گنجور خويش
فصل چنديست ، كه آزگارم در دام دور خویش
ساقي نيست ، امّا باده كه هست و دست من كه طرّار خويش
گرچه ، نه ، ني بازم و نه در نيزار ، امّا مي نوازم، با مزمار خويش
قصّه ي درد درد و زمهرير و نار را در شوره زار خويش
تا زيان نرسانم به ديگران ، تازيانه مي زنم بر رفتار خويش
من هميشه بوده ام در بند و گرفتار كردار خويش
خاري ، خليده است در دلم و بيزارم ازين خارزار خويش
اين چه برّي بود كه برده است از برم ، دلبرار خويش
فرو رفته در شنم ، زار و نزار ازدشت و شنگار خويش
كاش مي شد ، هر چه پستيست ، يكسره كنم بر دار خويش
مردمان هميشه مرا باز شناخته اند ، با زنّار خويش
مي گريزم از دستشان ، سوي دخمه و پناهگاه و غار خويش
همگنان ، هيچ وقت راهم ندادند در سور خويش
من سورم ، امّا چو منصورنمي توانم" انا الحق" بزنم بر تار خويش
به گمانم ، همين قدر خاطره كافيست ،
كه خودم را بر آن حك كنم و بشوم درختي يادگار خويش
هميشه فرا رفتم از خطّ پرگار خويش
نماندم چون اسبي چوبين كه بكشند ، ديگرانم افسار خويش
هميشه خودم مي زنم ، زمين خود را خيش و تيشه بر خويش
" آفتابم در ميان " و من گرفتار زنگار خويش
و ، اي داد ازين مردم لاف زن و اي هوار از خويش و از كار خويش
كه پيوسته با غمّازيشان مي كنندم پيش ديگران ، خوار خويش
هلا ، " فرصت به سان ابر می گذرد ( ۲ ) " ، رسيد وقت شمارش معكوس، با ثانيه شمار خويش
امّا افسوس كه ، تيك تاك هاي اين ساعت ديواري بيمار ، هم نمي كند، مرا بيدار خويش
چه قدر تباهي دلگير است و جادّه هم پر از گرد و غبار خويش
ازين پل هاي يك طرفه كه آن هم شكسته است ، كسي نمي رسد به ديار يار خويش
اين زمستان خيس و برف و اين تگرگ هاي نمناك و اين خوش برگبار خويش
گام هاي مرده و ولگردم را كرد ، ديوانه ي راهوار خويش
يا به تعبيري دگر :
روزهاي سرد زمستان و اين چارچارخويش
با خودم هميشه در چارچارم و ناچارم از چار خويش
من هميشه با صورتي نشسته ، نشسته ام كنار مردار خويش
چه مي شد كه رها مي شدم ازين مرداب و دنياي ولنگار خويش
من ، غوطه ور در ياسم و خارخار خويش
هر زمان مي رود در ياس قلبم خار خويش
طي مي كنم لحظه هاي لكاته ام را
با غريو غروب و صداي غراب و ته مانده اي از غرور خويش
و فكرم همه اين كه درين دنيا ، سربارم ، سربار خويش
پر ز رخوت ، خسته ام از رخاوت آزار پار خويش
آخر من هم انسانم
دست پرورد دادار خويش
چه كنم؟ كه هنوز هم تشنه مي گردم ،گرد كوزه ريمن جهان دغلكار خويش
نمي دانم ، من شكست خورده ام در كارزار خويش؟
شايد ...كسي چه مي داند؟ ساحري مي كند مرا سحر و
و براي همين هم هست ، هميشه در مي مانم درمعمّاي كار خويش
چه كنم ؟ ناچار ، مثل هميشه ي دوران
مي شوم سامر قايق دقايق تيره و تار خويش
آري ، من مي مانم و من..." تا آن جايي كه يادم مي آيد ، هميشه پشت يك در تنها مانده ام. (۳ ) "
" آيا ، زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟ (۴ )"
"خوش بين هم نيستم كه اين نوشته هايم ، هم دردي از من دوا كند"
پاورقي شماره ي ( ۱ ) قسمتي از شعر دوستم " ياغي " است.
" " " (۲ ) از سخنان " حضرت علی (ع ) " است.
" " " (۳و ۴ ) قسمتي از شعر "سهراب سپهري" است.
شعر " قايق دقايق " در روز سه شنبه ۱۲ دي ماه ۱۳۸۵ ارسال شد.
حميد
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من ، خدا را در قمقمه ي آب يافته ام ، در عطرپيچ كوچه باغ هاي كودكي
در خلوص برخي كتاب ها و حتّي نزد بي دينان.
امّا ، تقريبا ، هيچ گاه ، وي را ، نزد آناني كه كارشان ، سخن گفتن از اوست ، نيافته ام.
كريستين بوبن ، نويسنده ي فرانسوی
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام قطعه ي ادبي : گاهي چه زيبا بوديم...
گاهي آدم ميخواهد چيزي بگويد و ندارد ، نه تصويري كه جرقهاي بزند ، نه آهنگي كه آرام كند ،
و نه هيچ چيز ديگري كه زيبا باشد ، بدرخشد ، بخواند ،
تكّه استخوان ته زخمي ست با تريشههاي پوست و
خوني كه گاهي تازه است و گاهي دارد خشك ميشود و
گاه خشك است ، خشك و سياه و ديگر نه انگار كه چيزيست يا بوده است.
اينطورست گاهي كه آدم فقط ميخواهد چيزي بگويد و نميداند كه چه را ميخواهد بگويد ؟ و چرا ؟
مثلِ وقتي كه بي هيچ دليلي
دسته گلي ميسازيم
فقط براي زيبايي دسته كردنش
و زيبايي گلهايش
و زيبايي تقديم كردنش...
از شاعر معاصر : كامران بزرگ نيا
گاهي ، مسير جادّه به بن بست مي رود
گاهي ، تمام حادثه ، از دست مي رود
گاهي ، همان كسي كه دم از عقل مي زند
در راه هوشياري خود ، مست مي رود
گاهي ، غريبه اي ، كه به سختي به دل نشست
وقتي كه قلب خون شده بشكست ، مي رود
اوّل ، اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر ، خلاف آن چه كه گفته ست ، مي رود
واي از غرور تازه به دوران رسيده اي
وقتي ، ميان طايفه اي پست مي رود
هر چند مضحك است و هه ... پر از خنده هاي تلخ
بر ما ، هر آن چه لايقمان هست ، مي رود
گاهي كسي نشسته ، كه غوغا به پا كند
وقتي ، غبار معركه بنشست ، مي رود
اين جا ، يكي براي خودش حكم مي دهد
آن ديگري ، هميشه به پيوست مي رود
اين لحظه ها ، كه قيمت قدّ كمان ماست
تيري است بي نشانه كه از شست مي رود
بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند
امّا ، مسير جادّه به بن بست مي رود
واي از غرور تازه به دوران رسيده اي
وقتي ، ميان طايفه اي پست مي رود
هر چند مضحك است و ...پر از خنده هاي تلخ
بر ما ، هر آن چه لايقمان هست ، مي رود
خواننده : عليرضا عصّار ـ از آلبوم " نهان مكن "
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام ترانه : نمايش مضحكي به نام زندگي...
من از اين زندگي مسخره هيچ چي نمي خوام
جز پيانو و يكي حنجره هيچ چي نمي خوام
هر چي خواستم نه ،
به هر چي كه نخواستم رسيدم !
حالا جز عمر گره تو گره ، هيچ چي نمي خوام
هيچكي يادداشتامو هيچ وقت ننوشتو ديگه من
از تو هم دفتر بي خاطره هيچ چي نمي خوام
تا سر از خاطره دستاي رنگي در آرم
جز قلم وقتي پر از جوهره هيچ چي نمي خوام
تيكه چوبي باشه ، اسب كودكي هاي منه
باد اگه مي وزه جز فرفره هيچ چي نمي خوام
بي چشاي تو بجز آينه چشماي خودم
كه تو بارون جدايي تره هيچ چي نمي خوام
توي شعر اونكه با من زندگي كرده ، دلمه
جز جوون موندن اين شاعره هيچ چي نمي خوام
هي مي پرسن چي مي خواي
اونكه مي خوام نيستم امّا باز
انگاري گوش خلايق كره ، هيچ چي نمي خوام
بس كه مردم رو صليب ستم بي خبرا
غير عيسايي از اين ناصره هيچ چي نمي خوام
وقتي از بي تپشي دنيا عقيمه واسه من
غير عشق اين تپش باكره هيچ چي نمي خوام
نادر بختياري ـ برگرفته از نشريه ي اينترنتي " پيله هاي شيشه اي "


