اي جهان ، اي پوچ پوك پست پتياره
دگر چه مي خواهي از من زنديق آواره ؟
از من سگ ستاره ي بي نصيب سهم پاره
از من روياباز خاكستر نشين كه بي سايه ساره
من كه نگام غم داره و صدام غمباره
سكوتم يخينه و روزگارم ، بي راه چاره
من كه خاطره ي لحظه هام ، زمستونو يادم مي ياره
من كه گم شدم تو اين شب صحراهاي بي ستاره
((ياري ندارم به جز خدايي كه هواي دلمو داره))
من كه كوله پشتيم رد نمي شه ازين معركه
هر چي مي رم تو اين جادّه بيشتر مي افتم تو مهلكه
فاصله واسم عذابه ، ازين همه خون دل خوردن دلم كبابه
واسه ولگردي تو چشاي هر بيگانه ، هر چي رهگذره ، داره ازم گلايه
شدم سرگردون اين كوچه ، اون كوچه
امّا ، نچيدم از مزرعه ي دلت ، حتّي يه خوشه
واسه پيدا كردن نشوني از تو ، مژدگاني دادم تو روزنامه
چقدر اشتباهي رفتم به بيراهه
چقدر پاهامو و تاولاش ازين بيراهه ، بيزاره
چقدر دنبالت گشتم بي نشونه
امّا نبود از غمزه ي تو يه نشونه
چقدر به تباهي رسيدم توي اين پويه و
حالا هر چي غباره نشسته روي اين شوونه
خسته شدم ، پي بهونه مي گردم ، فرار كنم از دست اين دل ديوونه
با اين كه هنوز دستام پره از گلاي پونه
و ورد زبونمه اين تروونه : " بيا برگرد به خونه ، تا فاصله مون جوونه و پير نشده
تا نگام با يك نگاه ديگه درگير نشده ، دلا دلگير نشده "
از من خاكستر نشين كه تكيه ام بر باده
دل به دريا زدنو ، نخوايد ، كه ديگه واسم يه خوابه
روزاي بي قراري يم ، نفسمو ، دارن مي گيرن ، لحظه به لحظه
كفتراي دلمم ، تو حسرت رسيدن ، دارن مي ميرن ، دونه به دونه
واسم شده معمّا ، اين قلب پاره پاره ، اين سكوت واژه ها ، تو تلاقي دوباره
دو راهيه اين سرنوشت ، واسم راه ديگه اي نداره : يا مرگ ، يا زندگي دوباره
حميد
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هواي زمانه غير قابل تنفّس است ، امّا ما به نفس كشيدن ادامه مي دهيم.
آيا ما مرده ايم ؟!!
كريستين بوبن، نويسنده ي فرانسوي
اين زندگي نيست كه سگ مرگيست
هر روز و هرشبش دق مرگيست
اين زندگي نيست كه سگ مرگيست
بازي با دم شير و دلمرگيست
اين زندگي نيست كه سگ مرگيست
آواي ((عو عو)) دلگير مردم دردمنديست
پايان اين خزان هم ، زمستان بي برگيست
صفحه ي آخر اين روزگار هم ، خالي از هر شور و شنگيست
اين اميد نيست كه گوركن لنگيست
گوركني كه لب گور و جايگاهش زير سنگيست
اين فسانه و تقدير هم اسباب دورنگيست
اين صلاح و حكمت هم ، سرپوش آدم هاي زرنگيست
اين چكاوك و قناري نيست كه مي خواند
اين جغد اجل و كلاغ مرگ است كه مي آگاهاند
اين گل هم ، نه ، گل هميشه بهارست كه به آن دلخوش داري
كه گل يخست ، گلي كه مثل دل هامان ، هميشه ي خدا ، يخ يخست و بي دلداري... بي خريداري
خريدار محبّت ها بودم و امروز دلم كور ازين مردم دل سنگيست
چه تنها مي گشتم و پي تن ها مي رفتم شاد و دلكش
كنون چه افگار شدم ، زخمي و سركش
در پي عيش و عشرت ها و ناز و نعمت ها بودم
امّا دگر روزگارم را جز تباهي نشاني نيست...و افكارم جز پوچي ، چيزي نيست...
دل شهرآشوب من چه كند ازين وجود خالي و تيره و شورش
بيرنگي چشمانم ارزاني اين دنيا و اين سيل مصيبت بارش
چه بد سيرم از فرداي زيبا و وز فرداهاي زيباتر
از بهشت و از حوري و ليلي و ازين ها دلرباتر
چه بد فريب دادم خود را درين دنياي بي باور
جهنّم و آتش و زمهرير اين دنيا هم سهم كوچك من
شمعي كه از روز تولّدم شد روشن
چه مي دانستم كه با نسيمي ملايم هم مي شود خاموش ؟
چه مي دانستم چه مي دانستم...سرگردانم درين دنيا...بازيچه و بي سرپناهم درين دنيا
دنيايي درونش قبر هايي با آدمك هايي چون من و تو
گل هايي چون گلايل دردست هاي كودك من و تو
عذابم مي دهد زير اين سنگ ، جايگاهم اين جا نيست
من كه جهاني را مي كنم يك شبه فتح ، كمالم اين جا نيست...ارضاي غرور بي بديلم اين جا نيست
من ني ام ، زاده از ننگ و از تبار نيرنگ
كه جايگاهم باشد زير اين سنگ
آهاي ، كودكي كز روي قبرم مي پري ، شاد و شنگ
راستي به چه چيز اين دنيا دلخوشي كه مي دوي ، چنين بي درنگ
شرح بي بسط من ، شايد همين باشد
"تاجر لحظه هاي غم بي كس و تنها و دژم"
شايد ، همين جا ، ته اين بن بست باشد
خستگي و بيهودگي و دلمردگي ها كوچه باغي اندوه پرور و لحظه هايي پر ز آه
ژرف ژرف كه مي بينم ، خود را در آيينه ي اين جهان
آن نبودم كه خدايم مي خواست از من ، اوّل جهان
آن نبودم...آن نبودم.
گورستان دل ها هم سهمي براي ما نداشت
" اين جهان هم چيزي براي ما نداشت "
سرگيجه گرفتم ازين دنياي رخوتناك
لعنت به دنياي پستي كه به بازي مان گرفت و آرزوهامان برباد داد
عمرمان رفت و اين جواني با نگاهي سرد از كنارمان گذشت
هيچ وقت فكر اين نبوديم كه كودكيمان هم ، بي بهانه چه تلخ گذشت
انگاره هاي اين ذهن ملول هذيان گوي خوش باور
نه ، كه ، به دردمان نخورد
روزگارمان هم ببرد و بگرفت چه ناباور
پنجه هايم خاك مي خواهد ، خاك ...اين دلم پرواز مي خواهد ، پرواز
نه ، به اين خاك و نه ، به اين پرواز
تف به اين ساز و به اين آواز جايگاهم نبود مشخّص از آغاز
فكر اين مردگان هرروزي و اين هرزه زن هاي بي روزي
آزارم مي دهد با اين همه مشغله ي ذهني و خودسوزي
در شگفتم ...در شگفت...اي خدا ...تو مي بيني اين مردم و نمي كني كاري...نمي گويي چيزي...
اي خدا... اين ، نه ، رسم عشق خداييست به انسان هاي اشرفش
... اين، نه ، رسم عشق خداييست به انسان هاي اشرفش
و...چه بد دل را مي زند اين فانوس بي سوي سرنوشت...
درين اختيار محصور بي سرشت...
چه بد دل را مي زند اين شمع كور سرنوشت...
چه بد دل را مي زند...چه بد دل را مي زند.
حميد

