شوخ و می خواره و شبگرد و غزل خوان شده ای
چشم بد دور که سر فتنه ی دوران شده ای
هرچه در خاطر عاشق گذرد، می دانی
خوش ، ادا یاب و ادا فهم و ادا دان شده ای
تو که هرگز سخن اهل سخن نشنیدی
چون سخن ساز و سخن فهم و سخندان شده ای؟
تو که از خانه ، ره کوچه نمی دانستی
چون چنین راهزن و رهبر و رهدان شده ای ؟
تا پریروز شکرخند نمی دانستی
این زمان صاحب چندین شکرستان شده ای
بر نهال تو ، صبا ، دوش به جان می لرزید
این زمان بارور از میوه ی الوان شده ای
پیش ازین بود نگاه تو ، به یک دل، محتاج
این زمان، دلزده ، زین جنس فراوان شده ای
بود آواز تو چون خنده ی گل ، پرده نشین
چه ز عشّاق شنیدی که نواخوان شده ای؟
یوسف از قافله ی حسن تو غارت زده ایست
به دعای که چنین صاحب سامان شده ای؟
جای قد ، سرو خجالت کشد از روی بهار
تا تو چون آب ، درین باغ، خرامان شده ای
می توان مرد برای تو ، به امید حیات
که ز خطّ خضر و لب عیسی دوران شده ای
چون فدای تو نسازد دل و دین را صائب
که همان طور که می خواست ، بدان سان شده ای
صائب تبریزی
چه باید کرد ؟
اگر در کسوت من شور و حالی نیست
اگر ما را پشیزی هم نمی گیرند
هلا ای ظلمت سنگین !
هلا ای عابر ولگرد !
چه باید گفت؟
چه باید کرد؟
چه باید کرد اگر تا انتهای دشت ها خالی ست
چه باید کرد اگر با قمریان دیگر سرود آشنایی نیست
اگر جای شقایق را گل ((خرزهره))بگرفته ست
اگر تا سینه گندم ها نمی روید
اگر آواز باران نیست
هلا ای آشنا ، ای مرد !
چه باید گفت ؟
چه باید کرد؟
اگر هر کومه تاریک ست
اگر در کسوت من افتخاری نیست
هلا ای قمریان خسته ی دلسرد!
درین تنگ غروب جنگل و دریا
چه باید گفت؟
چه باید کرد؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هلا ای غرفه های تار!
هلا سرداب ها : گلخانه های بدشگون شهر
هلا میخانه های تا سحر بیدار
من از آبشخور غوکان بد آواز می آیم
من ازخلوتگه زاغان پرنیرنگ می آیم
شب من قصّه ی تلخی ست
که هر فصلش سر آغاز کتابی شوم خواهد شد
غم من باد و بارانی ست
که تا اعماق دنیا راه خواهد یافت
در این مرداب درد انبار
که بال مرغ های قاصد از اندیشه پرواز می سوزد
دل من می تپد در حسرت زیبا پریدنها
درون خلوتم رویای وصلت هاست
و با چشمان من اندوه تا شبگیر باریدن
و بر دستان من بندی ست
که گل های شقایق از میان کشتزار خویش نتوانم رهانیدن.
غلط گفتم ...غلط گفتم...
من از آبشخور خوکان بد آواز می آیم
هلا ای آشنا هشدار!
قدم شاداب تر بردار
که خارستان ما با اشک گلباران نخواهد شد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مست
مست مست
مست مست مست
می روم به کوچه های خلوت و عزیز
می کشم به پشت هر حصار کهنه ، دست
کوچه ها ، تهی ست
بر جبینشان
با خطوط غم نوشته اند:
هیچ کس در انتظار مقدم تو نیست.
آه
من چقدر مست
من چقدر ساده ام
مثل آنکه دفتر و کتاب و شعر
هر چه خوانده ام به باد داده ام.
مست
غرق نور الکل و صفای دود
مست مست مست
هیچ کوچه ای مرا به خانه ای نمی برد
کوچه تا ستاره ها تهی ست
به رفاقت سبوی می قسم!
این نه زندگی ست.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در زیر این رواق آبی
در زیر آسمان دلتنگی
در زیر این عزیز ملال انگیز
قدم می زنیم
عشق می ورزیم
غم می خوریم...
و در چهار راه های تاسّف
تابوت های سرد و سیاه عزیزان را
بر شانه های زخمی خنجر خورده
تا وعده گاه های قیامت می بریم
در سنگر جنون
به خاطر امیال گنگ و نامعلومی
می جنگیم
می کشیم
و کشته می شویم
در زیر این رواق آبی
با دست های زخمی مغلوبت
که از تبار درختان سرو سپیدار است
تارت را بردار
و بر مقابر و اجساد عشق ها و در به دری ها
آواز عصرهای دلتنگت را
تکرار کن!
و در سماع و جذبه و حیرت
و در صفای باطن خود گم باش!
امّا همیشه
وقتی که با قطار تخیّل
از جادّه های درهم دنیا می گذری
از نسل آفتاب
و از قبیله ی مردم باش!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به هر چه دست زدم سنگ شد
به هرچه تکیه زدم ، چون ستون کهنه فرو ریخت
صدای غربت من موجی از تباهی و تکرار شد
خدای جادّه !
خدای راه !
چقدر پایم بر نردبان زمین می لرزد
میان این همه عابر
میان این همه رفتن
میان این همه تو
میان این همه
من،
به هرچه دست زدم سنگ شد
یعنی که زنده ایم
یعنی که از فراز و فرود زمان و زمین برتریم
یعنی سریم از سروناز اکنون و آینده
بالنده باد ابر و مه وباد
یعنی که ما
یعنی که زنده ایم ما
پنهان بخور دو لقمه ی نان جوین آغشته با تملّق و تمکین
و آهسته تر دو جرعه ی چرکاب ناب از پیاله ی دریوزگی بنوش
یعنی که زنده ایم
پیمان ببند با هر چه پست ،هر چه پلشتی ست
و تا باغ وحش امن و امان است
بشکن و بخرام.
پنهان بخور
و آهسته تر بنوش
و حالیا چه می گذرد آیا؟
یعنی که من
یعنی که من
و ما
که تن به تخته پاره ی آفاق بی قواره سپرده ایم
و دل به پارگین پارینه
حاشا که خردک دلی
و دهانی آباد
از ما به یادگار بماند.
پنهان بخور
و آهسته تر بنوش
یعنی که زنده ایم
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وقتی که میل و رغبت مردن هم در تو نبود
و نوری که از جهنّم می تافت
بوی هزار سال تباهی می داد
حتما سراغ گورستانی را بگیر
و مطمئن باش که به این عبارت عامیانه ی
(( خوشا آنان که در گهواره مردند. ))
یقین پیدا می کنی...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شاید چیزی
در زمزمه ی باران های پاییزی باشد
و در تن هر قطره ی باران
شاید همان چیزی باشد که
روزگاریست دلتنگش بوده ای ...
هرچه گفتم ، نشنید کسی جز سایه ی من تو که با من می میری ، سایه ، فریادی بزن
ابري كه شايد مثل من آماده ي فرياد كردن بود
من رهسپار قله و او راهي دره تلاقي مان
پاي اجاقي كه هنوزش آتشي از پيش بر تن بود
خسته مباشي پاسخي پژواك سان از سنگ ها آمد
اين ابتداي آشنايي مان در آن تاريك و روشن بود
بنشين ! نشستم گپ زديم اما نه از حرفي كه با ما بود
او نيز مثل من زبانش در بيان درد الكن بود
او منتظر تا من بگويم گفتني هاي مگويم را
من منتظر تا او بگويد وقت اما وقت رفتن بود
گفتم كه لب وا مي كنم با خويشتن گفتم ولي بغضي
با دستهاي آشنا در من بكار قفل بستن بود
گرمايش از تن رفته و خاكسترش در حال مردن بود
گفتم : خداحافظ...كسي پاسخ نداد و آسمان يكسر
پوشيده از ابري شبيه آرزوهاي سترون بود
تا قله شايد يك نفس باقي نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگيني در مسير بازگشتن بود
چون ريگي از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسيدن بود
بین رنج بردن و هیچ ، به ما حقّ انتخاب داده اند. من رنج را برداشته ام.
ویلیام فاکنر
تا بگذرد از سرم پريشاني من
نقش كف دست!محو شد ريخت به هم
شد چين و شكن به روي پيشاني من
زندگی می گوید...
امّا باید زیست.
" مهدی اخوان ثالث "

