كودكي ام كجاست ،
آيا هنوز در منست يا رفته ؟
آيا مي داند كه هرگز دوستش نداشتم
و او هرگز دوستم نداشت ؟
چرا چنين وقت صرف كرديم
كه فقط بزرگ شويم و جدا شويم ؟
چرا هر دو نمرديم
وقتي كودكي ام مرد؟
و چرا اسكلت ام دنبالم مي كند
اگر روحم سقوط سقوط كرده ؟
پابلو نرودا
... و در اين دنياي مرموز ، هر نگاهي از حالتي دروني خبر مي دهد.
نگاهي منتظر قطره اي شبنم است.
او گريان و نالان وپريشانست.
نگاهي منتظر قاصدكي خوش خبر است.
او دلتنگ و رنجور و خسته است.
نگاهي منتظر كلاغي خبرچين است.
او هراسان و بدبين و دل شكسته است.
نگاهي منتظر پرستويي نامه بر است.
او او اميدوار ودلباخته و راهوار است.
آري ، نگاه عاشق همه اينست و غير از اين نيست.
وپس از گذراندن اين نگاه ها ، نگاه من منتظر گوركن هاست
و اينست مرثيه ي من؛
او خسته است ، رهايش كنيد سازش شكسته است ، نگاهش كنيد
روحش مرده است ، از خودتان دورش كنيد.
اصلا او جسمش هم مرده است ، اين هم وصيّتش : عكسش را قابش كنيد
و اين عكس قاب كرده اش را پاره اش كنيد و
اين عكس پاره كرده اش را با خاكستر هماغوشش كنيد يا
خود او را به آتش كشيده ، خاكسترش كنيد.
او صدايش از ته چاه در مي آيد ، اي مردم اندكي صبر ؛
به ته همين چاه پرتابش كنيدو بعد از آن
با القاب زشت خطابش كنيد تا
از هميني كه هست ديوانه تر گردد و به تيمارستانش كنيد
امّا او خواهشي دارد لا اقل به اين حرفش گوش كنيد:
در تيمارستان با مجنون هم اتاقش كنيد!!!
خواهشي ديگر دارد؛
تا شايد يادش كند
اين كار را هم اگر از او دريغ داريد
او مرگش فرا خواهد رسيد
و شما اي دوستان و آشنايان و كلّيه ي وابستگان ،
براي اين كه روحش را شادش كنيد
او را يادش كنيد ، گرچه مي داند كه؛
از يادتان چون سگان برونش مي كنيد
با صراحت مي گويم ؛ اين او منم... هرچه كه مي خواهيد با او كنيد
وقتي كه نبش قبرش كرديداز كوه دماوند آويزانش كنيد
طعمه ي شغالان و كر كسان و عقابان و كلاغانش كنيد
او را سنگسار نفرين ها و گيوتين خشم ها و
تبر سرزنش ها و شلّاق نفرت هاتان كنيد
با اين كارها فكر كنم كيش و ماتش كنيد
از شهر دلتان بيرونش كنيد و
پيش چشم هر بيگانه اي خار و خس ونابودش كنيد
حالا راحت شديد...
اگر باز هم راحت نشديد او را آدم بده ي قصّه هاي شب بچّه هاتان كنيد و
تا هميشه ي خدا از او به بدي يادش كنيد.
قاضي دادگاه ...مي خواستم براي موكّلم از شاكيانش خواهشي كنم
بفرماييد...
شما كه مي دانيد او؛ پايش لنگ و گوشش كر و زبانش گنگ است
چرا رحمش نمي كنيد؟
حداقل اي دوستان و آشنايان شما نكنيد با او اين كار را ...
چون نگاهش از هر بينايي بيناتر است و
زجرش مي دهد كه مي بيند اين هرچه مي كنيد ،
شما ياران هميشه و هنوزش مي كنيد.
باز هم مي گويم ، اگر كور بود با اين همه اتّهامات،
من هم دلم نمي سوخت و وكيلش نمي شدم و
حتما مي گذاشتم هرچه بود مي كرديد
اما ببينيد او با همه ي نقص هايش ازهر بينايي بيناتر است
نه دست شما به او برسد و نه دست او، به شما، تبعيدش كنيد.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
امّا اين بازنده ها با هم فرق داشتند.
به نوعي ساختند.
بعضي ها پاي اين باختنشان سوختند و
بعضي ديگر هم بعد ازآن باخت هي باختند وهي باختند و باختند
تا آخر؛ با اسب مرگ به دوزخ تاختند .
از تير چوبي برق ،
ذرّه ذرّه و با بدبختي خود را بالا مي كشم !
پليس در سوتش مي دمد!
به پايين نگاه مي كنم...
و بعد هم كه طبق معمول
ماشين هاي آتش نشاني ...
و بعد
كشان كشان مرا به سمتي بردند...
اون بالا چي كار داشتي ؟ پسر جان !
فقط با انگشتم به سيم ها اشاره اي كردم و
همه خنديدند!
بله؟!
و باز همه خنديدند !
هيچ كدامشان نمي فهميد ،
پري كه به سيم ها چسبيده ، تو را به ياد من آورده است !
سر به زير انداختم تا كسي اشك هايم را نبيند!
در نگاه دوباره ،
باد تورا به سمتي نامعلوم برده بود!
گفت : ده روز انفرادي با اعمال شاقّه ،
يا دو ماه عمومي بدون اعمال شاقّه ...؟
مي دانستم هر چه بگويم خواهند خنديد !
هيچ نگفتم...
با اين وجود آن ها باز خنديدند !
و من پيش خود گفتم: اي كاش اين همه عاقل نبوديد ! اي كاش...اي كاش
حسين پناهي با اندكي تغيير
دريا نمي روم در اين تابستان طولاني و گرمالود
دورتر نمي روم ، از ديوارها ، درها و صخره هايي
كه زندگي خودم و ديگران را احاطه مي كنند.
كدام فاصله ، روبروي چه پنجره اي ،
كدام ايستگاه قطار
فراموشي دريا را ترك كردم ، و آن جا رها شديم ،
به چيزهايي پشت مي كنم كه دوست دارم
در حالي كه آن جا تقلّاي بي وقفه ي سفيد و سبز و
سنگ و سوسوي نور ادامه داشت.
پس آن رفت ، حدّاقل راهي كه به نظر مي رسيد :
زندگاني تغيير مي كند و او كه مرگ را آغازيده ،
نمي داند آن طرف زندگي را ،
آن موسيقي اصلي را ، آن وفور
غضب و هزينه كننده ي ترك شده در دوردست را ،
آن ها كوركورانه بريده مي شوند از شما.
بله ، خودم منكرم درياي گمنام را ، خاموش را ،
محصور شهرهاي اندوهگين را،
دريايي كه امواجش هرگز كشتن را ياد نمي دهند.
و هرگز نمي انبارند با نمك و صدا :
خواهم دريام را ، رسته ي اقيانوسي را كه به ساحل اصابت مي كند،
آن فيروزه ي تابناك غلتان را ،
كفي را كه در آن قدرت ميراست.
اين تابستان دريا نمي روم :
محبوسم ، مدفونم و درون درازاي تونلي كه زندانيم مي كند ،
به ندرت مي شنوم تندر سبز را ، فاجعه ي نبردهاي شكست خورده را ،
نجواي نمك و احتضار را.
منجي مي زيد.آن اقيانوس است ،
دورادور ، آن جا ، ... منتظر منست.
پابلو نرودا
با خود و با دیگران نا آشــــــــنا
من کیم ؟بی ریشه ای بی برگ و بال
ای دریغ از سایه ای در بوته زار
من تو را ای عشق از کف داده ام!
هم خودم را ؛هم تو را گم کرده ام
آن من عاشق ؛من ديوانه را
من نميدانم کجا گم کرده ام!
من نشانی های خود را ميدهم...
يک نفر بايد مرا پيدا کند
يک نفر بايد که با طوفان عشق
برکه ای خشکيده را دريا کند...
افشين سرفراز
گم میشه بغض مسافر تو غبار گنگ جاده
بشنو این قصه غمگین قصه مرد پیاده
سرنوشت من سفر بود دل سپردن و بریدن
من و تنهایی جاده سایه ام همسفر من
تو مث موج مسافر من سراب و انتظارم
ولی افسوس تو نموندی ای همه دار و ندارم
بی تو من تاریک و تلخم باتو روشن مث آفتاب
حسرت من دیدن تو اگه باشه حتی تو خواب
با تو خنده های بارون بی تو گریه های بردن
با تو هستی روی لبها بی تو من رفته ز یادم
هر نفس با منی اما پشت دیوار بهاری
لحظه ای تو پیش رومی لحظه ای خواب و خیالی
افشين سرفراز
من حميدم.
من كه ( حايم ) حسرت ، ( ميمم ) مرگ و( يايم ) ياس و ( دالم ) دردست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه حالم زار و دلم نزار و پاهايم خسته و چشمانم بسته ست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه نامم ننگ و تبارم از نيرنگ و آخرين جايگاهم زير سنگست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه بهارم ، زمستان و يارم ، خزان و ترانه ام پائيز و كوله بارم لبريز از برگ ريزست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه سهمم باران و قلبم ويران و ديدگانم دور از نگاه ياران و
گلم خار بيابان وتكيه گاهم بيد لرزانست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه فريادم را هيچ كس نمي شنود ... آلامم دل هيچ كس را نمي خراشد
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه آمالم ، مايه ي خنده ي دوستان و كارهايم باعث حيرت آشنايانست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
قصّه ي دردم بي شمار و زندگي ام مصيبت بار است...
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
خواهش مي كنم يكي به من بفهماند مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
راستي اي تو كه شعرم را مي خواني سؤالي داشتم از تو
راستي من با تمامي اين اوصاف ،
اهل همين جايي هستم كه شما هم هستيد
يا
شما اهل همين جايي كه من هستم ، هستيد
يا نه ... اصلا... من جدا افتاده ام از كاروان اين دنيا... دور از دين و نماز و مردم وخدا...
در نياز يك بي نياز از من...بي نياز از من...از من... من
در جادّه هاي فراموشي... در بن بست بيهوشي...
در حسرت يك خواب راحت با رؤياهاي شيرين هم آغوشي ...
گفته شد در پيش ، من ...شايد... من جدا افتاده ام از كاروان اين دنيا...
بي حاصل مي روم و مي آيم... جادّه پشت جادّه...خيابان بعد خيابان...كوچه بعد كوچه...
امّا حتّي سايه بدون سايه...
چند كيلومتر ديگر راه بروم به تو مي رسم ...
من كه در هر كه مي نگرم ، او را پيش تو هيچ و تو را بهترين مي بينم...
امّا دريغا ؛ در پيش تو جايي براي خود م نمي بينم...
امّا ... جواب من جادّه نبود... جواب من اين همه پياده رفتن نبود...
جواب من عرق تابستان و سوزش زمستان نبود...
جواب من سوختن يا ساختن نبود...