كودكي ام كجاست ،
آيا هنوز در منست يا رفته ؟
آيا مي داند كه هرگز دوستش نداشتم
و او هرگز دوستم نداشت ؟
چرا چنين وقت صرف كرديم
كه فقط بزرگ شويم و جدا شويم ؟
چرا هر دو نمرديم
وقتي كودكي ام مرد؟
و چرا اسكلت ام دنبالم مي كند
اگر روحم سقوط سقوط كرده ؟
پابلو نرودا
... و در اين دنياي مرموز ، هر نگاهي از حالتي دروني خبر مي دهد.
نگاهي منتظر قطره اي شبنم است.
او گريان و نالان وپريشانست.
نگاهي منتظر قاصدكي خوش خبر است.
او دلتنگ و رنجور و خسته است.
نگاهي منتظر كلاغي خبرچين است.
او هراسان و بدبين و دل شكسته است.
نگاهي منتظر پرستويي نامه بر است.
او او اميدوار ودلباخته و راهوار است.
آري ، نگاه عاشق همه اينست و غير از اين نيست.
وپس از گذراندن اين نگاه ها ، نگاه من منتظر گوركن هاست
و اينست مرثيه ي من؛
او خسته است ، رهايش كنيد سازش شكسته است ، نگاهش كنيد
روحش مرده است ، از خودتان دورش كنيد.
اصلا او جسمش هم مرده است ، اين هم وصيّتش : عكسش را قابش كنيد
و اين عكس قاب كرده اش را پاره اش كنيد و
اين عكس پاره كرده اش را با خاكستر هماغوشش كنيد يا
خود او را به آتش كشيده ، خاكسترش كنيد.
او صدايش از ته چاه در مي آيد ، اي مردم اندكي صبر ؛
به ته همين چاه پرتابش كنيدو بعد از آن
با القاب زشت خطابش كنيد تا
از هميني كه هست ديوانه تر گردد و به تيمارستانش كنيد
امّا او خواهشي دارد لا اقل به اين حرفش گوش كنيد:
در تيمارستان با مجنون هم اتاقش كنيد!!!
خواهشي ديگر دارد؛
تا شايد يادش كند
اين كار را هم اگر از او دريغ داريد
او مرگش فرا خواهد رسيد
و شما اي دوستان و آشنايان و كلّيه ي وابستگان ،
براي اين كه روحش را شادش كنيد
او را يادش كنيد ، گرچه مي داند كه؛
از يادتان چون سگان برونش مي كنيد
با صراحت مي گويم ؛ اين او منم... هرچه كه مي خواهيد با او كنيد
وقتي كه نبش قبرش كرديداز كوه دماوند آويزانش كنيد
طعمه ي شغالان و كر كسان و عقابان و كلاغانش كنيد
او را سنگسار نفرين ها و گيوتين خشم ها و
تبر سرزنش ها و شلّاق نفرت هاتان كنيد
با اين كارها فكر كنم كيش و ماتش كنيد
از شهر دلتان بيرونش كنيد و
پيش چشم هر بيگانه اي خار و خس ونابودش كنيد
حالا راحت شديد...
اگر باز هم راحت نشديد او را آدم بده ي قصّه هاي شب بچّه هاتان كنيد و
تا هميشه ي خدا از او به بدي يادش كنيد.
قاضي دادگاه ...مي خواستم براي موكّلم از شاكيانش خواهشي كنم
بفرماييد...
شما كه مي دانيد او؛ پايش لنگ و گوشش كر و زبانش گنگ است
چرا رحمش نمي كنيد؟
حداقل اي دوستان و آشنايان شما نكنيد با او اين كار را ...
چون نگاهش از هر بينايي بيناتر است و
زجرش مي دهد كه مي بيند اين هرچه مي كنيد ،
شما ياران هميشه و هنوزش مي كنيد.
باز هم مي گويم ، اگر كور بود با اين همه اتّهامات،
من هم دلم نمي سوخت و وكيلش نمي شدم و
حتما مي گذاشتم هرچه بود مي كرديد
اما ببينيد او با همه ي نقص هايش ازهر بينايي بيناتر است
نه دست شما به او برسد و نه دست او، به شما، تبعيدش كنيد.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
امّا اين بازنده ها با هم فرق داشتند.
به نوعي ساختند.
بعضي ها پاي اين باختنشان سوختند و
بعضي ديگر هم بعد ازآن باخت هي باختند وهي باختند و باختند
تا آخر؛ با اسب مرگ به دوزخ تاختند .
از تير چوبي برق ،
ذرّه ذرّه و با بدبختي خود را بالا مي كشم !
پليس در سوتش مي دمد!
به پايين نگاه مي كنم...
و بعد هم كه طبق معمول
ماشين هاي آتش نشاني ...
و بعد
كشان كشان مرا به سمتي بردند...
اون بالا چي كار داشتي ؟ پسر جان !
فقط با انگشتم به سيم ها اشاره اي كردم و
همه خنديدند!
بله؟!
و باز همه خنديدند !
هيچ كدامشان نمي فهميد ،
پري كه به سيم ها چسبيده ، تو را به ياد من آورده است !
سر به زير انداختم تا كسي اشك هايم را نبيند!
در نگاه دوباره ،
باد تورا به سمتي نامعلوم برده بود!
گفت : ده روز انفرادي با اعمال شاقّه ،
يا دو ماه عمومي بدون اعمال شاقّه ...؟
مي دانستم هر چه بگويم خواهند خنديد !
هيچ نگفتم...
با اين وجود آن ها باز خنديدند !
و من پيش خود گفتم: اي كاش اين همه عاقل نبوديد ! اي كاش...اي كاش
حسين پناهي با اندكي تغيير
دريا نمي روم در اين تابستان طولاني و گرمالود
دورتر نمي روم ، از ديوارها ، درها و صخره هايي
كه زندگي خودم و ديگران را احاطه مي كنند.
كدام فاصله ، روبروي چه پنجره اي ،
كدام ايستگاه قطار
فراموشي دريا را ترك كردم ، و آن جا رها شديم ،
به چيزهايي پشت مي كنم كه دوست دارم
در حالي كه آن جا تقلّاي بي وقفه ي سفيد و سبز و
سنگ و سوسوي نور ادامه داشت.
پس آن رفت ، حدّاقل راهي كه به نظر مي رسيد :
زندگاني تغيير مي كند و او كه مرگ را آغازيده ،
نمي داند آن طرف زندگي را ،
آن موسيقي اصلي را ، آن وفور
غضب و هزينه كننده ي ترك شده در دوردست را ،
آن ها كوركورانه بريده مي شوند از شما.
بله ، خودم منكرم درياي گمنام را ، خاموش را ،
محصور شهرهاي اندوهگين را،
دريايي كه امواجش هرگز كشتن را ياد نمي دهند.
و هرگز نمي انبارند با نمك و صدا :
خواهم دريام را ، رسته ي اقيانوسي را كه به ساحل اصابت مي كند،
آن فيروزه ي تابناك غلتان را ،
كفي را كه در آن قدرت ميراست.
اين تابستان دريا نمي روم :
محبوسم ، مدفونم و درون درازاي تونلي كه زندانيم مي كند ،
به ندرت مي شنوم تندر سبز را ، فاجعه ي نبردهاي شكست خورده را ،
نجواي نمك و احتضار را.
منجي مي زيد.آن اقيانوس است ،
دورادور ، آن جا ، ... منتظر منست.
پابلو نرودا
با خود و با دیگران نا آشــــــــنا
من کیم ؟بی ریشه ای بی برگ و بال
ای دریغ از سایه ای در بوته زار
من تو را ای عشق از کف داده ام!
هم خودم را ؛هم تو را گم کرده ام
آن من عاشق ؛من ديوانه را
من نميدانم کجا گم کرده ام!
من نشانی های خود را ميدهم...
يک نفر بايد مرا پيدا کند
يک نفر بايد که با طوفان عشق
برکه ای خشکيده را دريا کند...
افشين سرفراز
گم میشه بغض مسافر تو غبار گنگ جاده
بشنو این قصه غمگین قصه مرد پیاده
سرنوشت من سفر بود دل سپردن و بریدن
من و تنهایی جاده سایه ام همسفر من
تو مث موج مسافر من سراب و انتظارم
ولی افسوس تو نموندی ای همه دار و ندارم
بی تو من تاریک و تلخم باتو روشن مث آفتاب
حسرت من دیدن تو اگه باشه حتی تو خواب
با تو خنده های بارون بی تو گریه های بردن
با تو هستی روی لبها بی تو من رفته ز یادم
هر نفس با منی اما پشت دیوار بهاری
لحظه ای تو پیش رومی لحظه ای خواب و خیالی
افشين سرفراز
من حميدم.
من كه ( حايم ) حسرت ، ( ميمم ) مرگ و( يايم ) ياس و ( دالم ) دردست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه حالم زار و دلم نزار و پاهايم خسته و چشمانم بسته ست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه نامم ننگ و تبارم از نيرنگ و آخرين جايگاهم زير سنگست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه بهارم ، زمستان و يارم ، خزان و ترانه ام پائيز و كوله بارم لبريز از برگ ريزست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه سهمم باران و قلبم ويران و ديدگانم دور از نگاه ياران و
گلم خار بيابان وتكيه گاهم بيد لرزانست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه فريادم را هيچ كس نمي شنود ... آلامم دل هيچ كس را نمي خراشد
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
من كه آمالم ، مايه ي خنده ي دوستان و كارهايم باعث حيرت آشنايانست
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
قصّه ي دردم بي شمار و زندگي ام مصيبت بار است...
مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
خواهش مي كنم يكي به من بفهماند مرا با دنياي بي كرانه ي تو چه كار؟
راستي اي تو كه شعرم را مي خواني سؤالي داشتم از تو
راستي من با تمامي اين اوصاف ،
اهل همين جايي هستم كه شما هم هستيد
يا
شما اهل همين جايي كه من هستم ، هستيد
يا نه ... اصلا... من جدا افتاده ام از كاروان اين دنيا... دور از دين و نماز و مردم وخدا...
در نياز يك بي نياز از من...بي نياز از من...از من... من
در جادّه هاي فراموشي... در بن بست بيهوشي...
در حسرت يك خواب راحت با رؤياهاي شيرين هم آغوشي ...
گفته شد در پيش ، من ...شايد... من جدا افتاده ام از كاروان اين دنيا...
بي حاصل مي روم و مي آيم... جادّه پشت جادّه...خيابان بعد خيابان...كوچه بعد كوچه...
امّا حتّي سايه بدون سايه...
چند كيلومتر ديگر راه بروم به تو مي رسم ...
من كه در هر كه مي نگرم ، او را پيش تو هيچ و تو را بهترين مي بينم...
امّا دريغا ؛ در پيش تو جايي براي خود م نمي بينم...
امّا ... جواب من جادّه نبود... جواب من اين همه پياده رفتن نبود...
جواب من عرق تابستان و سوزش زمستان نبود...
جواب من سوختن يا ساختن نبود...
جواب من اين ها نبود ؟ جواب من فقط مي دانم هرچه بود، اين نبود.
جواب من اين قفس نبود... اين تنگناي بدون فريادرس نبود...
اين رؤياي اينك به كابوس بدل شده نبود...
امّا نمي دانم...نمي دانم ، شايد همين بود... شايد تقدير همين بود...
لعن و نفرين به اين تقدير پوشالي...
خدا تا ابد برايم نقطه گذاشت در روز آفرينشم ... آري ، اين يعني به تو هيچ وقت نمي رسم...
اين هم از تفسير تو خالي من...
يك نقطه براي به تو رسيدن به گمانم كافي بود...
.
امّا خدا در پيكار با شيطان مثل اين كه ما را يادش رفت...
اين هم از اشتباه هاي نادر خدا...آه.....
چند سفر ديگر بروم به تو مي رسم...
راستي تا يادم نرفته بگذار بگويم...
حتّي من از وقتي كه با تو آشنا شدم در صرف فعل مشكل پيدا كردم...
...ببين درست مي گويم...
مثلا...آمدن... آمدم – نيامدي
يا رسيدن...رسيدي- نرسيدم
و تا دلت بخواهد از اين افعال...رفتم _نرفتي --- گشتم_نگشتي--- بودم_نبودي...و الخ.
و تو هيچ وقت به من نگفتي كه (ن) پيشوند منفي ساز را نبايد در صرف افعال مثبت بياوري...
جواب من گريه نبود، بگذار دقيق تر بگويم
جواب من گوشه اي دلگير كه تو براي گريه كردن به من دادي نبود؟
حالا تو جوابت چيز ديگريست... بماند... بگذريم...
جواب من يك مشت خاطره ا ي كه با فكر كردن به آن ها افسوس بخورم و آه بكشم ، نبود.
جواب من اين نبود كه چشم هايت را نبينم ؟يا تو مرا نبيني؟!!
جواب من اين نبود كه تو را نشنوم؟يا تو مرا نشنوي؟!!
جواب من فقط يك كلمه داشت
امّا تو جوابي دادي كه به اندازه ي يك عمر كلمه داشت
و آن كلمه حسرت بود و آن حسرت هميشگي بود.
و آن هميشگي ( بودن ) به گمانم تا ابد بود...
راستي... نوشتم
، امّا نوشتنت را همراه خودم نديدم...
خواندم...
امّا خواندنت را همراه خودم نديدم...
رفتم...
امّا رفتنت را همراه خودم نديدم...
آمدم...
آمّا آمدنت را با خودم نديدم....
پس حال كه اين چنين شد...
تا ابد به بيراهه خواهم شد.
راستي چند رج مانده كه دار قالي مرگ من آماده شود.
اي فرشته ي مرگ.من براي فروش آماده ام...
فقط يك در خواست قبل از آمدنت دارم...او را به بهشت ببر..
خدا خوب مي داند چه كسي رامي گويم...او را به بهشت ببر...
او را به بهشت ببر...
من خسته ام
من در كنار پنجره تنها نشسته ام
و با تمام خويش مي انديشيدم
هر چيز ، هر چه هست
انسان ، سنگ ، گربه ، يك بوته خار
دنياي مبهمي است
دنياي گنگ تيره ي مرموز ناشناس
دنيا كنار يك پنجره تنها نشسته است...
ما انسان ها
گاهي كنار هم
سر يك ميز شام مي خوريم
از هر دري سخن ساز مي كنيم
از ماجراي يك شب غمگين
قصّه ساز مي كنيم
آنگاه
شب به خير فلاني ببينمت...
نوذر پرنگ
اعتراف...
هميشه بيم داشتن ، هميشه اميدوار بودن ، هميشه ياد
از خاطرات گذشته كردن ، هميشه ناليدن ، هميشه
هوسي تازه كردن و هرگز راضي نبودن ، در طلب لذّات
دروغين آه كشيدن و هرگز سراغ حقيقتي كه در دل هركس
نهفته است نرفتن ، خود را گاه بيش تر و گاه كم تر از
ارزش واقعي ، ارزش دادن ، تنها در ساعات رنج و غم ،
خويشتن را شناختن و ماهيّت زندگاني بر باد رفته و بي جا
تلف شده را فقط در لب گور دريافتن ، اين است مفهوم
وجود انسان ، يا لااقل اين است مفهوم وجود من !
با اين همه من يك افتخار حقيقي در زندگي دارم ، اين
افتخار را دارم كه هرگز سراغ پول و شهرت دروغين نرفتم ،
و هيچ وقت سر تسليم جز بر آستان عشق فرود نياوردم.
هميشه عشق ، مرا از خود دور كرد و عطش نام نيك به
خودم باز آورد. امّا عشق و افتخار تاكنون هيچ كدام جز غم
دل نصيبم نكرده اند.
آلفيري
در من كسي هست كه بر او اميدي نمي توان بست.
در همه ي خيابان هاي همه ي شهرها،كسي كه هيچ كس نيست اين رؤيا را
در سر مي پروراند كه سرانجام كسي شود.
گزيده هايي از شعر حميد مصدّق
___________________________
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه با زمزمه ي جاري باد
تن به وارستن از ورطه ي هستي مي داد
________________________________________________________
نمي دانم آن آغاز به اين آوار مي ارزيد...
آن گاه خيره خيره ، نگاهش
پرسنده در نگاه من آويخت .
پرسيد :
(( بي من چگونه اي لول ؟! ))
گفتم :
_ (( ملول . ))
خنديد.
به دنبال زندگي امّا در زندگي هستيم.
به دنبال راه و در راهيم.
در انتظار لحظه ها امّا در لحظه زندگي مي كنيم.
ما چه مي خواهيم كه تا حال نداشته ايم و چشم هامان به آينده سفيد مانده ؟ !
كدام قصّه ي ناتمام ما را به فردا وصل مي كند ؟
گوش ها چرا از اين همه كلمه هاي گفته شده پر نمي شود ؟
چشم ها چرا سيراموني ندارند ؟
شوق ديدن كدام صحنه ي جديد ، كدام چهره ، كدام تصوير، پلك ها را هر
صبح ازهم مي گشايد ؟
چند بستني ، چند ظرف شاه توت ، طعم زندگي را دراين تكرار
مزه اي ديگر خواهد داد ؟
چند بار ديگر دريا بروي ، دلت دريايي مي شود ؟ !
چند بار كوه را تماشا كني ، مقاوم و استوار خواهي شد ؟ !
در اين نگا ه هاي مكرّر به كجا رسيد ه اي كه در يا هاي نرفته و كوه ها و
درخت هاي نديده را جستجو مي كني ؟
سفر تو را به كدام (( نو )) فرا مي خواند ؟
در باران چه نديدي كه در كنار رود اتراق مي كني ؟
برگ نزديك ترين درخت را به خانه ات ديده اي كه براي ديدن انبوه
درخت ها ، ساعت ها در جادّه مي راني ؟
قيافه ي همسايه ها و هم محلّي هايت را درست ديد ه اي كه براي ديدن
آدم هاي ديگر به آن سوي آب ها سفر مي كني ؟
باور كن ؛ همه ي بازي (( پيدا كردن خودمان )) است و ما براي گم كردن
خودمان ، افسون دنيا و جادّه ها و بازي هايش شده ايم و ازاين سو به
آن سو مي رويم .
تو اي خوانند ه ي اين سطر ها مي داني چرا افسون اين جاده ها شده ايم؟؟؟
سهيل
اسير... اسير... اسير... اسير... اسير... اسير...
ديگر تجربه يي در زندگي ندارم. هرچه را آموخته بودم ، فراموش
كرده ام.
اگر هنوز در تن افسرده و خسته ي من رمقي باقي است ،
براي آن است كه ميان اين همه فراموشي فقط ميل احمقانه ي خود
را به زنده ماندن ازياد نبرده ام.
ديگر در پي لذّات زندگي نيستم ، زيرا از پاسخ هيچ لذّت نمي برم.
خواهان پاسخ سودي نيستم ، تجارب زندگي را يك سره از ياد
برده ام ، چون طبل ميان تهي شده ام .
روزي خواهد رسيد كه اين ميل شيطاني به زندگي نيز دست از من
بردارد.
آن روز از فرط خستگي بر زمين خواهم افتاد و
براي هميشه در دل خاك ، خانه خواهم كرد.
درها را بگشاييد تا از اين زندان بيرون روم.
درها را بگشاييد تا راه خود را در پيش گيرم ،
زيرا روح افسرده ي من در آرزوي خاموشي است.
در آرزوي خاموشي و تنهايي است.
درهايي را كه به روي من بسته اند ، بگشاييد.
مي خواهم به جايي بروم كه بتوانم بيماري نوميدي را درمان كنم.
درها را بگشاييد ، مي خواهم به آن جا بروم كه ندانند من كيستم ،
ندانند كه بوده ام.
بدان جا روم كه بتوانم تنها و منزوي ، دور از همه ي آشنايان و
نزديكان ،در تاريكي و خاموشي جان بسپارم.
درها را بگشاييد ، زيرا شب دراز است.
مي خواهم پيش از آن كه صبح شود به سرزميني بروم كه در آن
هيچ وقت صبح نمي شود.
فدريكو اشميت
به خانه مي رفت...
با كيف و
با كلاهي كه بر هوا بود!
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد !
دعوا كردي باز ؟
پدرش گفت !
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز ،
كه در دل پنهان كرده بود !
تنها مادربزرگش ديد ،
گل سرخي را در دست فشرده ي كتاب هندسه اش ...
و خنديده بود!
حسين پناهي
چتري براي دو نفر...
و زني را ديدم كه در تاريكي ايستاده بود
و بوي علف هاي خشك شده مي داد
و چشم هاي غريبي داشت
و عشق را نمي فهميد
و لباس هاي زيبايش را ،
بر حسب عاريت از مادرش قرض گرفته بود
و وقتي نگاه نمي كرد ، پرنده ي عجيبي را در ذهن تداعي مي كرد
و مشخّص نبود كه چه وقت گريه كرده است !
و مرد
-كه زيرباران چتري در دست داشت- مقابل او ايستاد !
زن و شوهر همديگر را ناباورانه نگاه كردند !
مرد ، وقتي نگاه نمي كرد
پرنده ي عجيبي را در ذهن تداعي مي كرد !
او چشم هاي غريبي داشت !
آن ها وحشت زده خيره به هم ماندند
و مدّت ها هيچ نگفتند...
تا سرانجام هم صدا و هم زمان نجوا كردند :
عشق و رؤياهايم...
و براي اين كه پايان خود را ،
از اين تجربه سنجيده باشند ،
و لحظاتي بعد،
آن ها دست يك ديگر را گرفته و محتاطانه به راه افتادند!
آشفته از توهّمي كه آرام آرام ،
در قلب هاشان ته نشين مي گشت !
آ ن ها ، شادمانه به صورت هم لبخند زدند ،
بي آن كه اين بار نجوا كنند !
نه ، عشق هيچ گاه هم سفر عقل نمي شود...
دست ها را حلقه كردند و
زير يك چتر به كوچه ي روشن و بزرگي پيچيدند !
حسين پناهي
به نظر شما عشق همسفر عقل مي شود يا نه ؟؟؟
سلام يعني براي هميشه خداحافظ ...
چرا به ياد نمي آورم!؟
زاده شدن در زمهرير خشت
زيستن بر سرير سر نيزه
و الوداع گلي گمنام در شبي از بادهاي بي نشان.
دريغا تقدير مشترك !
-
كنار مي آيم...
گفتم كنار مي آيم
امّا نه با هر كسي ،
من كنار تو را دوست مي دارم ،
من دوست داشتن را ... دوست مي دارم.
-
حوصله كن ...
خواهيم رفت.
امّا خاطرت باشد
هميشه اين تويي كه مي روي
هميشه اين منم كه مي مانم...
-
چرا به ياد نمي آورم ؟
تو ديگري را دوست مي داري
من تو را دوست مي دارم
ومرا ... ديگري شايد... . ... . ...
-
آخرين روز خسته ،
همان خداحافظ آخرين
يادت هست ؟
سید علی صالحی
ما دوستدار سايه هاي تيره هم هستيم...
من نمي دانم...
ليك مي دانم دلم چون پير مرغي كور و سرگردان
از ملال و وحشت و اندوه آكنده ست.
خوابگرد قصّه هاي شوم و وحشتناك را مانم.
قصّه هايي با هزاران كوچه باغ حسرت و هيهات.
پيچ و خمهاشان بسي آفات را آيات.
سوي بس پسكوچه ها رانده ،
كاروان روز و شب كوچيده ، من مانده ،
با غرور تشنه ي مجروح ،
با تواضع هاي نا دلخواه ،
نيمي آتش را و نيمي خاك را مانم.
روزها را همچو مشتي برگ زرد پير و پيراري
مي سپارم زير پاي لحظه هاي پست.
لحظه هاي مست ، يا هشيار ،
از دريغ و از دروغ انبوه ،
وز تهي سرشار.
و ...
خوابگرد قصّه هاي بي سر انجامم.
قصّه هايي با فضاي تيره و غمگين؛
و هواي گند و گرد آلود.
كوچه ها بن بست ،
راه ها مسدود.
در شب قطبي ،
_اين سحر گم كرده ي بي كوكب قطبي_
در شب جاويد ،
زي شبستان غريب من
_ نقبي از زندان به كشتنگاه_
برگ زردي هم نيارد باد ولگردي ،
از خزان جاودان بيشه ي خورشيد.
مهدي اخوان ثالث
روي سنگ گورم بنويسيد : تا زماني كه مرد ، زنده بود.
پائولو كوئليو
ميزي براي كار
كاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
اين بود زندگي
زنده ياد حسين پناهي
دنياي وارونه ي وارونه...
در اين جا لحظه ي تحويل سال ، سوره ي ياسين را مي خوانند
و سال نو را به هم تسليت مي گويند...
در اين جا تابستان سرد است و برف مي بارد...
در اين جا احساس را كشته اند، عشق را كشته اند، آفتاب را كشته اند،
در اين جا زنده اند، چون زنده اند...زندگي نمي كنند...اين مردگي است....
پس مردگي مي كنند ، نه زندگي ...
فقط همين. باوركن ...فقط همين...
در اين جا سراسر تاريكي است...
در اين جا خنده ها فقط و فقط از براي گريه است
در اين جا انسان ها به دنبال سايه ها مي روند
در اين جا لذّت ها هم طعم ذلّت مي دهند
و تو اي كودك تازه به دنيا آمده تو اين را مي داني
و براي همين هم است كه با گريه وارد دنيا مي شوي
و اي كاش ما انسان ها از همان لحظه ي ابتدايي شكست را تجربه مي كرديم ...تا ...
با اين همه شكست مواجه نشويم.
راستي در اين جا ، خدا هم از خدايي خويش ، خسته است...
در اين جا خدا هم دل دارد...مي فهمي دل...
در اين جا خدا هم عاشق ليلي است... ليلي خدا مريم است ، مي فهمي مريم...
و مي دانم ومي داني كه مي فهمم و مي فهمي...
در اين جا ، جايي براي آن جا نيست...
در اين جا ، جايي براي ما نيست...
جایی براي هيچكس نيست...
حميد...
خدايا ؛ قسمت مي دهم به كفترهاي چاهيت و كلاغ هاي سياهت ، مرا ديگر به چاه سياهيت نينداز.
اگر روزي كسي از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست؟
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست!
من آن دم چشم بر دنيا گشودم
كه بار زندگي بر دوش من بود
چو بي دلخواه خويشم آفريدند
مرا كي چاره اي جز زيستن بود
من اينجا ميهماني ناشناسم
كه با ناآشنايانم سخن نيست
به هر كس روي كردم، ديدم آوخ!
مرا از او خبر، او را ز من نيست
حديثم را كسي نشنيد، نشنيد
درونم را كسي نشناخت، نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت
سرودم را كسي ننواخت، ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم
كه آن خاموش و اين آتشفشان بود
نقابي داشتم بر چهره ، آرام
كه در پشتش چه طوفان ها نهان بود
همه گفتند: عيب از ديده ي توست
جهان را بد چه مي بيني كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه
ولي دانم كه عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد
كه چشمان مرا تابندگي نيست
جهان را گرنشاط زندگي هست
مرا ديگر نشاط زندگي نيست
نادر نادرپور
ما و مجنون همسفر بوديم در دشت جنون
او به مقصد ها رسيد و ما هنوز آواره ايم_
"حكيم لاادري"
ديار كودكي ام،سرزمين دوري بود
كه چون سراب درخشيد و سوي خويشم خواند
دوباره شيطان،حوّا،خداي بي همتا،
_(كدام يك؟نتوانم گفت)_
از آن بهشت دل آسودگي برونم راند...
" نادر نادرپور"


