تبليغاتX
زمهریر
...گناه ما جاده ای است که می گوید برو



"ريموند چندلر" نويسنده ي هاليوودي مي گويد:

 

 هيچ وقت چيزي را غير از براي دل خودت ننويس.و

 

 وقتي چيزي را براي خودت نوشتي ، هرگز نظر كسي را نخواه.

 

آن ها هيچي نمي فهمند.


| +| نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 21:30 توسط ... |


"موريس مترلينگ" مي گويد: انسان ها سه دسته اند . عدّه اي چون مگس هستند.

 

آدم هاي عيب جو مثل مگسانند كه فقط روي عيب و كثافت ها مي نشينند.

 

آدم هاي سخت كوش و زحمت كش مثل مورچه هستند كه فقط به جمع كردن و انبار كردن

 

 مي انديشند و پردازش در كار آن ها نيست؛

 

 ولي انسان هاي وارسته مثل زنبور عسل هستند كه از شهد گل هاي مختلف مي نوشند و

 

 تبديل به عسل مصفّا مي كنند و خلّاقيتي در كارشان هست.


| +| نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 21:25 توسط ... |


 

 

دنيا، دم به دم مرا تو آزردي

 

 

 من از تو مي گويم، تو از من نمي گويي

 

من با تو مي گويم، تو با من نمي گويي

 

اما اگر راستش را بخواهي ...

 

من از تو نمي گويم، دل از تو مي گويد

 

من از دل نمي گويم، عشق از دل مي گويد

 

من از عشق نمي گويم، جادّه ازعشق مي گويد

 

من از جادّه نمي گويم، سرنوشت از جاده مي گويد

 

من از سرنوشت نمي گويم، خدا از سرنوشت مي گويد

 

من از پوچي نمي گويم ، روز مرّه گي از پوچي مي گويد

 

من از روزمرّه گي نمي گويم،

 

زمهرير از روزمرّه گي مي گويد

 

من از زمهرير نمي گويم، دوزخ از زمهرير مي گويد

 

من از دوزخ نمي گويم ، دين از دوزخ مي گويد

 

من از دين نمي گويم ، زندگي از دين مي گويد

 

من از زندگي نمي گويم ، تو از زندگي مي گويي

 

من امّا، فقط از تو مي گويم... فقط از تو...

 

و اكنون كه، حتّي   ‌نمي گذاري من از تو براي تو بگويم

 

پس چاره اي نيست ؛جز اينكه من بروم و تو بماني با

 

 "دنياي بهشت آيين" خود

 

((مي روم جايز نيست، من رفتم.))

 

وامّا من..................................

 

 من از خود مي گويم و از خداي خود

 

چون آخر خودم مي مانم  وخداي خود

 

نه اين در و ديوارو آدم هاي  دلرباي دنياي خداي خود.

 

به نظر شما ، جايي از اين hنوشته، حذف بشه، بهتر ميشه يا همين طوري بذارم باشه.

 

سربلند وسرفراز باشيد.

 

تا بعد...

 

                                                              حميد


| +| نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 15:49 توسط ... |


 

ديگر هر كاري مي كنم طعم حسرت مي دهد،

‌‌
و هر كاري كه مي كنم باري به هر جهت و بي هدف است، يعني اين كه مي گذارم بگذرد،

 

 چه خوب از كاردربيايد، چه بد.

 

 

برايم فرقي نمي كند؛يعني ديگرفرقي نمي كند.   

 

با سرنوشتم هر چند تلخ مي سازم و منتظر مي مانم- چون كار ديگري از من ساخته نيست-

 

تا ببينم كه ني تقدير ديگر برايم چه مي نوازد؛ آيا باز هم نغمه ي اندوه و آه و حسرت؟

 

نمي دانم و گفتم كه ديگر برايم فرقي نمي كند چون آن چه كه مهم ترين مساله ي زندگيم بود

 

به ما روي خوش نشان نداد- گرچه روي ناخوش هم به ما نشان نداد.

 

ديگر هر چه باداباد.

 

 

 

 

باداباد...

 

 

 

 

 

باد............................................................................................................

 

 


| +| نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 15:40 توسط ... |


نرو كه رفتنت صلاح ما نيست!!!

 

 

بار ديگر مي خواهم تنها پا به جادّه ها بگذارم

 

امّا كفش هايم... 

     

                    كفش هايم به پايم افتاده اند و گريه كنان مي گويند :

 

 

 نرو، هيچ چيز با اين به جادّه رفتن هايت عوض نمي شود.  


| +| نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 15:34 توسط ... |


 (( مي خواهم مرگ وقتي مرا بيابد كه كلم مي كارم.))

 

                                   "ميشل آي كوم دو مونتين"

 

دوست داريد چه زماني مرگ شما را دريابد؟

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:53 توسط ... |


"سيدني اسميت " مي گويد:

 

(( خداوندا، تو را شكر مي گويم كه چاي را آفريدي.

 

دنيا بدون چاي چه مفهومي داشت؟ چه قدر خوشحالم كه ؛

 

 قبل از چاي متولّد نشدم.))

 

 شما باكدام يك از نعمت هاي خدا بيشتر حال مي كنيد؟

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:51 توسط ... |


آيا شما با اين جمله ي "جين آستين" موافقيد ؟

 

(( دوست ندارم مردم بيش از اندازه با من موافق باشند زيرا زحمت دوست

 

 داشتن آنها را تا حدود زياد از دوشم بر مي دارد.))


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:50 توسط ... |


انديشيدن را محتاج انرژي زياد نيست، درست ،همان طور كه يك ژنرال قبل

 

 از درگير كردن سپاهيانش در جنگ،آدمك هاي مينياتور را بدون زحمت

 

زياد روي نقشه ي نبرد جابه جا مي كند.         

                                                                     "زيگموند فرويد" 

 

                                                             


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:49 توسط ... |


.

       

"محرم"شما آن كسي است كه در اوقات تنهايي حتّي بتواند به جاي شما در

 

خلوتتان بنشيند.

 

اگر در گذشته زندگي مي كنيد، در حال و لحظه ي اكنون زنده نيستيد و

 

صداي خواندن قناري ها و بلبلان مست، همچون صداي ناقوس كليسا در

 

 مراسم تدفين به گوشتان مي رسد.

 

بهترين ايده هاي شما در سكوت متولّد مي شوند.

 

 وقتي خود واقعي تان را بيابيد، تنهايي براي شما ضيافت است نه تنبيه و

 

توبيخ.


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:46 توسط ... |


براي هر چيزي فصلي در نظر گرفته شده است،

 

هر مقصود را زماني هست.

 

زماني براي تولّد و زماني براي مرگ،

 

زماني براي كِشت و زماني براي برداشت.

 

زماني براي كُشتن ،زماني براي التيام،

 

زماني براي در هم فروپاشي،زماني براي سازندگي.

 

زماني براي گريستن و زماني براي خنديدن،

 

زماني براي سوگواري و زماني براي رقص.

 

زماني براي از هم دور كردن سنگ هاو زماني براي

 

كنار هم قرار دادن آن ها،

 

 

 زماني براي هم آغوشي وزماني براي حذر از يكديگر

 

زماني براي به دست آوردن و زماني براي از دست دادن

 

زماني براي حفظ كردن وزماني براي فاصله گرفتن

 

زماني براي دريدن ، زماني براي دوختن

 

زماني براي سكوت و زماني براي تنفر

 

زماني براي جنگ و زماني براي صلح.

 

زماني براي .........................................................................

و سفر باید کرد ،تا بدانی که تو را می خواهند

و از آنجا بود كه سفر آغاز شد...

از جاده اي كه مرا به گناه خويش مي خواند و

مي گفت: برو...

با نظرهايتان نقطه هاي خالي را پر كنيد.البته اگر

 خواستيد.


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 17:43 توسط ... |


 

تسليم قانونت شدم ، امّا بازم نيومدي...

 

دل خوش سيري نيست          حرف درگيري نيست

 

اون كه مجنون تو بود           ديگه زنجيري نيست

 

هم موهام ، هم چشام ، پاي تو برفي شد

 

اما تو،عالم تُو،صحبت از پيري نيست

 

هر چي گفتي خوندم، پاي حرفات موندم

 

علّتو مي پرسم مي گي ،تعبيري نيست

 

مثل اوّل نيستي ،قابل من نيستي

 

 

توي چشمات امّا عكسه، تأثيري نيست

 

دل خوش سيري نيست          حرف درگيري نيست

 

اون كه مجنون تو بود           ديگه زنجيري نيست

 

هم موهام ، هم چشام ، پاى تو برفي شد

 

اما تو،عالم تُو،صحبت از پيري نيست

 

هر چي گفتى خوندم ، پاى حرفات موندم

 

علتو مى پرسم مى گى تأثيري نيست

 

دل خوش سيري نيست... 

 

 

اميدوارم؛ با اين ترانه حال كرده باشيد...


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 15:54 توسط ... |


 

 

مطمئن ترين خاموشي ها سكوت نيست ، بلكه سخن گفتن است.

 

                                  "سورن كي يرگارد(فيلسوف دانماركي)"

 

 

(( شفا دادن مهم نيست،بلكه زندگي كردن با دردها مهم است.))

 

                                        "آبه گاليياني، فيلسوف ايتاليايي"

 

 

معمولا؛مردم با دليل و برهاني كه خودشان كشف مي كنند، بيشتر قانع مي شوند،

 

 تا توجيهي كه ديگران ، برايشان مي كنند.

 

                                                       "بليز پاسكال"

 

 هر چيزي ، مضحك و خنده دار است، به شرطي كه، براي ديگران اتّفاق  بيفتد.

                            

                                                            "ويل راجرز"

 

تواضع بي جا آخرين حدّ تكبّر است.


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:23 توسط ... |


 

خودكشي ممنوع

 

تنها يك مساله ي فلسفي واقعا جدّي وجود دارد وآن هم

 

خود كشي است.تشخيص اينكه زندگي ارزش دارد يا به

 

 زحمت زيستنش نمي ارزد، در واقع پاسخ صحيح است

 

 به مساله ي اساسي فلسفه.باقي چيزها: مثلا اين كه جهان

 

 داراي سه بعد و عقل داراي نه يا دوازده مقوله است،

 

 مسايل بعدي و دست دوم را تشكيل مي دهند.

 

اينها بازي است، نخست بايد پاسخ قبلي را داد، يعني اين

 

 كه تا چه حد بايد پيش رفت؟

 

آيا بايد به ميل و اراده مرد يا با وجود تمام اين ها ،

 

اميدوار بود؟

 

در مباحث بعدي راجع به خودكشي، علل آن و بيگانگي و

 

باز هم پوچي، مطلب نوشته مي شود، اگر خواستيد ، شما

 

 هم مي توانيد نظر بدهيد.


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:19 توسط ... |


 

رومي كنم ، به آينه ،روبه خودم داد مي زنم

 

ببين ،چه قدرحقيرشده، اوج بلند بودنم  

 

بيگانه اي كه در پاره اي لحظات، هنگام ديدن خودمان در

 

 آيينه به ملاقاتمان مي آيد و برادر مانوس ولي اضطراب

 

آوري كه ما در عكس هاي خودمان پيدا مي كنيم،پوچي

 

است.

                                                  " آلبر كامو"


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:16 توسط ... |


 

   خدايان ((سيزيف))را محكوم كرده بودند كه پيوسته

 

تخته سنگي را تا قله ي كوهي بغلتاند.واز آنجا،آن تخته

 

سنگ باتمامي وزن خود تا پايين مي افتاد ، خدايان به حق

 

 انديشيده بودند كه از براي انتقام،تنبيهي دهشتناكتر از

 

 كار بيهوده و بي اميد نيست.

 

اگر به گفته ي ((هومر))مومن باشيم سيزيف عاقل ترين

 

 و محتاط ترين انسانها بوده است.

 

من در اينجا تناقصي نمي بينم.راجع به موجباتي كه وي

 

 را سزاوار كار بيهوده در جهنم كرد عقايد مختلف است.

 

وي اسرار خدايان را فاش كرد...

 

نگاه كنيد،كارگر امروزي كار مي كند، هر روز در

 

 زندگي خود كار معيّني را انجام مي دهد،اين سرنوشت

 

كمتر از پوچ نيست،امّا غم آور هم نيست،مگر در مواقع

 

نادري كه از آن آگاه مي شود.افسانه ي سيزيف يوناني

 

 معروف است در پوچي و بيهودگي زندگي.اگر گاه گاه

 

 فرود آمدن به همراه درد واندوه و رنج انجام مي گيرد،

 

در خوشي نيز مي تواند صورت گيرد.

 

اين حرف بيهوده يي نيست.باز تصوّر مي كنم،در حالي

 

 كه سيزيف،به سوي تخته سنگش برمي گردد،اندوه و

 

 رنج برجاست.

 

همه ي خوشي خاموش سيزيف آنجاست. سرنوشت او،

 

 متعلّق به خود اوست. تخته سنگ ، مال اوست. همين

 

طور،انسان پوچ، وقتي شكنجه ي خويش را نظاره

 

 مي كند،تمامي اشخاص مورد پرستش خويش را خاموش

 

 مي سازد.آفتاب بدون سايه وجود ندارد.بايد شب را

 

 شناخت.انسان پوچ مي گويد: ((آري)) و كوشش او قطع

 

 نخواهد شد.

 

اگر يك سرنوشت انحصاري از براي انسان وجود دارد،

 

هيچ سرنوشت برتري يافت نمي شود، يا لااقل اگر وجود

 

 دارد، جبري است ، ولي قابل تحقير است.

 

در نتيجه، انسان خويشتن را مالك روزهاي خويش

 

مي داند، و در اين لحظه ي حسّاس كه انسان به زندگي

 

خود باز مي گردد، سيزيف، در حالي كه به جانب تخته

 

سنگش بر مي گردد، اين دنباله ي اعمال بي ربطي را كه

 

آفريده ي خود اوست و سرنوشت او مي شود،نظاره

 

مي كند كه به خاطره اش ملحق مي شود و به زودي با مرگ مسدود

 

 مي گردد.

 

بدين طريق،مطمئن از مبدأ سرا پا انساني ، از تمامي

 

آنچه انساني است، بسان كوري كه آرزومند ديدن است و

 

 مي داند كه شب را پاياني نيست، همواره در حركت

 

 است.تخته سنگ باز به سوي قلّه مي غلتد.

 

من سيزيف را در دامنه ي كوه باقي مي گذارم. بار

 

سنگين خويش را همواره باز مي يابد. امّا سيزيف عالي

 

ترين طرز وفاداري را به ما مي آموزد.

 

و خدايان را انكار كرده ، تخته سنگ ها مي كند.

 

 او نيز چون(( اوديپ)) سوفكل عقيده دارد كه همه چيز

 

 نيكو است.ازاين به بعد اين جهان بي آمر و صاحب،نه

 

بي حاصلي و نه مهمل به نظرش مي آيد.هر ذرّه ي اين

 

 سنگ ،هر درخشندگي معدني اين كوهستان مملو از

 

 ظلمت به خودي خود،دنياي را تشكيل مي دهد . تلاش در

 

 جهت قله ها ،از براي انباشتن يك قلب انسان كافي است.

 

 بايد سيزيف را خوشبخت انگاشت.


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:14 توسط ... |


 

من طغيان مي كنم، پس هستم.

 

 در يك زندگاني بي فروغ، هميشه زمان ما را با خود مي برد،ولي

 

 هنگامي فرا مي رسد ، كه بايد ما آنرا ببريم.

 

ما به اميد آينده مانند(( بعدها )) ، (( وقتي تو داراي موقعيّتي شدي))

 

  (( با گذشت سنّ و سال خواهي فهميد))

 

زيست مي كنيم، اين گفته هاي نا مربوط، قابل تحسين است،زيرا

 

 پايانش عبارت از مردن است.

 

با اين اوصاف، روزي فرا مي رسد ، كه انسان،احساس مي كند و با

 

 اين عمل نسبت را محدود به زمان كرده و در آن جايگزين مي شود

 

 و مي فهمد ، در موقعيّتي قرار گرفته است،كه بايد خطّي منحني را

 

 بپيمايد و در مي يابد كه به زمان ، تعلّق دارد و در دهشتي كه وي

 

 را فرا مي گيرد، خطرناك ترين دشمن خويش را مي شناسد.

 

فردا، او آرزوي فردا را مي كند، در صورتي كه همه ي وجودش آن

 

 را رد مي كند.

 

اين عصيان طبيعت انساني ، پوچي است.

 

                                                                       "آلبر كامو"


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 0:45 توسط ... |


 

  من خوش خيال ساده...

 

كيست كه بتواند

 

آتش بر كف دست نهد و

 

با ياد كوه هاي پر برف قفقازخود را سرگرم كند؟!

 

يا

 

تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ كند كند؟!

 

يا

 

برهنه در برف دي ماه فرو غلتد و

 

                                          به آفتاب تموز بينديشد؟!

 

نه! نه!هيچ كس

 

هيچ كس چنين خطري را به

 

            چنان خا طره اي

 

                              تاب نياورد،

 

از آن كه خيال خوبي ها

 

                          درمان بدي ها نيست

 

بلكه صد چندان به زشتي آن ها مي افزايد.

 

 

                                 نه هرگز...

 

                                               ويليام شكسپير

 


| +| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:58 توسط ... |


 

كلمات زيبا،وقتي آدم رنج مي برد،هيچ معنايي ندارد.

 

                                                پائولو كوئليو


| +| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:56 توسط ... |


 

 

اما چرا؟؟؟

 

اينجا همان جاست

 

من هم همانم

 

اما چرا آواز اندوهي نمي خوانم

 

پيشاني تبدار را بر شيشه هاي پنجره ديگر

 

 نمي سايم

 

ابر بهار چشم بيدارم نمي بارد

 

ديگر نمي مانم به آن مردي كه مي گرييد،مي_

                                                         خنديد،

 

                          مي افتاد،بر مي خاست...

 

*

اينجا همان جاست

 

آنجا كه بر ديوار آن آويخته تصوير

 

آيينه اش را روي پوشيده غبار روزگار پير

 

در بسترش بوي تن لولي وشان مست مانده

 

                         درشبان تيره، بي تدبير

 

از پنجره بيرون، سكوت روشن شبگير

*

من هم همانم

 

آن بيدل رسواي خوش سوداي بد رفتار

 

سوداگر چشم سياه و گيسوان تار

 

فرمانگزار سينه ي آشفته ي بيمار

 

 

 اينجا همان جاست

 

من هم همانم

 

اما چرا آواز اندوهي نمي خوانم

 

پيشاني تبدار را بر شيشه هاي پنجره ديگر

 

                                              نمي سايم

 

ابر بهار چشم بيدارم نمي بارد

 

ديگر نمي مانم به آن مردي كه مي گرييد،مي_

                                                       خنديد،

 

                          مي افتاد،بر مي خاست...

 

                                                             محمّد زهري


| +| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:55 توسط ... |


 

  با سايه اي ديگر

 

آن مرد خوش باور كه با هر گريه مي گرييد و با

 

                                       هر خنده مي خنديد

 

مردي كهن:با سايه اي ديرين ،دلي ديرين

 

نوميدواري دشنه در قلبش فرو برده است

 

اينك به زير سايه ي غم ،مرده ات

 

از قالب پوسيده ي ناساز امروز

 

مردي ديگر بر خاسته از سنگ

 

با نام ديرين،ليك در سر منزلي ديگر

 

مردي كه باور مي كند از چشم خود تنها

 

مردي كه مي خندد چو مي گريند،مي گريد چو

 

                                                    مي خندند

                           

مردي دگر،با سايه اي ديگر ،دلي ديگر.

 


| +| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:52 توسط ... |


 

                وقتي كه من بچّه بودم

 

وقتي كه من بچّه بودم،

 

پرواز يك بادبادك

 

مي بردت از بام هاي سحرخيزي پلك

 

 

تا نارنج زاران خورشيد.

 

آه،

 

آن فاصله هاي كوتاه.

 

وقتي كه من بچّه بودم

 

خوبي زني بود

 

كه بوي سيگار مي داد،

 

و اشك هاي درشتش

 

از پشت آن عينك ذرّه بيني

 

با صوت قرآن مي آميخت.

 

وقتي كه من بچّه بودم

 

آب و زمين و هوا بيش تر بود،

 

و جير جيرك

 

شبها

 

در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف

 

آواز مي خواند.

 

وقتي كه من بچّه بودم،

 

لذّت خطّي بود

 

از سنگ

 

تا زوزه ي آن سگ پير رنجور.

 

آه،

 

آن دست هاي ستمكار معصوم.

 

وقتي كه من بچّه بودم،

 

مي شد ببيني

 

آن قمري ناتوان را

 

                             كه بالش

زين سوي قيچي

 

با باد مي رفت_

مي شد،

آري،

 

مي شد ببيني ،

 

وبا غروري به بي رحمي بي ريايي

 

تنها بخندي.

 

وقتي كه من بچّه بودم،

 

در هر هزاران و يك شب

 

يك قصّه بس بود

 

تا خواب و بيداري خوابناكت

 

سرشار باشد.

 

وقتي كه من بچّه بودم،

 

زور خدا بيشتر بود.

 

 

وقتي كه من بچّه بودم،

 

بر پنجره هاي لبخند

 

اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند،

 

                                            آه...

آن روزها گربه هاي تفكّر

 

چندين فراوان نبودند.

 

وقتي كه من بچّه بودم،

 

مردم نبودند.

 

وقتي كه من بچّه بودم،

غم بود،

 

    امّا

 

كم بود.

 

                 اسماعيل خويي

 


| +| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:49 توسط ... |


 

 

اين يكي از ترانه هايي كه خيلي خوشم مياد. حميد حامي شريف

 

 اين  ترانه رو خونده در فيلم غزل به كار گرداني زهتابي.

 

ساده نبود  گذشتن از تو برام

 

ساده نبود  گذشتن از تو برام

 

ساده نبود قصّه ي بي تو بودن

 

ساده نبود هق هق شب گريه هام

 

چه ساده دل بريدي

 

اشك منو نديدي

 

خطي رو خاطرات قشنگمون كشيديم

 

امّابه انتظار برگشتنت مي مونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

چه عاشقونه خوندم،چه بي بهونه رفتي

 

ناباورانه موندم كه بي نشونه رفتي

 

من بي تو، تو تنها

 

از تو چي مونده به جا

 

جز مشتي خاطرات همرنگ خواب ورويا

 

امّابه انتظار برگشتنت مي مونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

امّابه انتظار برگشتنت مي مونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

امّابه انتظار برگشتنت مي مونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

 شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

امّابه انتظار برگشتنت مي مونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم


| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 14:49 توسط ... |


 

تنهايي خدا باهاشه

 

اگه تنها،اگه بي كس              خدا خيلي دوست داره

 

نترس،از تلخي دنيا                خدا لطفش واست ياره

 

خداياره، خداياره، خداياره، خداياره،

 

 خداياره، خداياره، خداياره، خداياره،

 

فقط مونده به دل كينه، رفاقت اين روزا تنها

 

نقاب چهره ها تيره،دلا يخ بسته اين روزا

 

نقاب چهره كن پاره            بخون با ما ،خداياره

 

بخون از جون ودل،حالا       بخون با ما ،خداياره

 

 

اگه تنها،اگه بي كس             خدا خيلي دوست داره

 

نترس،از تلخي دنيا                خدا لطفش واست ياره

 

خداياره، خداياره، خداياره، خداياره،

 

خداياره، خداياره، خداياره، خداياره،


| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 14:47 توسط ... |


      

 افكار برزخي

                                                 

خدايا راست گويم،فتنه از توست

 

ولي از ترس نتوانم چخيدن*

 

به ما فرمان دهي اندر عبادت

 

به شيطان در رگ جان ها دويدن

 

اگر ريگي به كفش خود نداري

 

چرا بايست شيطان آفريدن؟

 

                                     حكيم ناصر خسرو قبادياني

*چخيدن:دم زدن

 

آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را

 

عاصيش كردي و او را سوي ما راندي

 

اين تو بودي، اين تو بودي كزيكي شعله

 

ديوي اينسان ساختي،در راه بنشاندي

                                                      فروغ فرّخزاد


| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 11:33 توسط ... |


پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود

 بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگويي،خداخدا

 

 

 

 

سجده بر پست و رياست مي كنيم

 

با خدا هم ما سياست مي كنيم

 

كو نشاني كه اهل دليم

 

جملگي مان بر نماز باطليم

                                            مهدي شريفي

 

                                    


| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 11:30 توسط ... |


 

كاشكي،يك بار ديگر به آن حالتي مي افتادم

 

تا نشان راه خود را به دست آورم،

 

كه راه خيال چنان نباشد كه راه عيان.

 

و آن راه كه از از سرآسودگي برمي گزينند،

 

چنان نباشدكه به معشوق و عشق نشان دهند،

 

اگرچه دوري اي از راه صورت و پرده اي از راه بشريت

 

 

 دامن گير شود،

 

اين خود بلاي راه همه است.

 

                                            عين القضات همداني


| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 11:29 توسط ... |


 

 

 

هر كس بيش از توان خود، كاري را بر خود تحميل

 

 كند،شكست خواهد خورد.

 

 

حتّي زماني كه هيچ هدفي براي رفتن نداري ،

 

مي تواني بروي.

 

                                  تنسي ويليا مز

 

نمي شودتنها بنشيني و منتظر باشي

 

مردم رويايي طلايي به تو هديه كنند،

 

بايد بروي و خودت آن را به دست آوري.

 

                                                       دايانا راس

 

بهتر است هيچ نظري نداشته باشيم،

 

 تا اين كه نظرمان اشتباه باشد.

 

بهتر است به هيچ چيز اعتقاد نداشته باشيم، تا اين كه

 

 به چيزي نادرست اعتقاد داشته باشيم.

                

                                توماس جفرسون

 

 

امروز اگر به دنبال خواسته هايت بروي،

 

به چشم مهاجم به تو نگاه مي كنند

 

 

حال آن كه در گذشته ي من به خواسته هايم،

 

به چشم هدف نگاه مي كردم.

 

                                                         بتي ديويس

 


| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 11:27 توسط ... |


 

در ميان عظيم ترين شكنجه ها

 

صداي كلنگ گوركني را مي شنيدم.

 

 

...خاك، خاك سنگيني روي سينه ام فشار مي آورد

 

و به مرگ مي انديشيدم .                  پوران فرّخزاد

 


| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 11:23 توسط ... |


من از نوانخانه ي تنهايي مي مانم

از زورق سكوت.

مصلوب خرده شيشه هاي خستگي

در جست و جوي ماوايي ماورايي

طلا يه دار رهبانيتم.

                           حميد


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 23:1 توسط ... |